<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>♥ حـــســـِ تــآزهــِ  ♥</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com</link>
<description>شبیه حـــس نــابـــــ بـ‍ـندگــــی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 17 Aug 2026 09:30:25 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بر باد رفته</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/367</link>
<description>چند روز پیش یکی از اسرارم پس از سالها تلاش و ممارست برای مخفی نگه داشتنش در زندگی زناشویی، لو رفت! بله... شوهرم منو، وقتی که داشتم دونه ی هل رو با دندون میشکستم و مینداختم توی قوری دید 😄 خشکم زد یه لحظه... بعد که دیدم دیر شده و نمیتونم صحنه رو بپیچونم در حالی که بقایای هل رو از لای دندونام میکشیدم بیرون یه لبخند پهنی زدم و گفتم عه اینجایی😬 گفت دخترررر با دندون؟؟ سرمو انداختم پایین با لحنی که مثلا انگار خیلی پشیمون و نادمم گفتم باور کن رمز طعم و مزه خوب</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 09:30:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/367</guid>
</item>
<item>
<title>پایان صفر و استقبال ربیع</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/366</link>
<description>کلا از روزی که امام شهیدم رفت... زندگیم خیلی تحت الشعاع قرار گرفت، خیلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد... از همون روز پر از خشمِ انتقامم و فقط دلم میخواد زنده بمونم برای روز انتقام... نگم که این وسط گوشیمم زدن و کلی عکس و ویدئو و خاطره و تمام پرونده های پزشکیم و شماره های مهمی که توش سیو بود و خیلی چیزهای دیگه به باد رفت... از همه اینها که بگذریم، چیزی که این روزها باعث تعجب خودم شده ترس های بیش از حدمه، خب من همیشه از نوجوانی ترسو بودم با هر پِخ کردن ساده ای</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 13:36:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/366</guid>
</item>
<item>
<title>دردانه امام حسین 💔</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/365</link>
<description>امشب شب سه ساله هست... من قلبم عجیب فشرده میشه و روح و مغز و قلبم عجیب تحت فشاره... خدایا کمکم کن خدایا به حق خانم سه ساله به قلبم نگاه کن، نجاتم بده از این سنگینی واقعا دارم اذیت میشم خیلی خیلی</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2026 20:48:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/365</guid>
</item>
<item>
<title>پایان شب سیه</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/364</link>
<description>امشب، مهتاب رو از پنجره ی بیمارستان موسوی تماشا می‌کنم... دراز کشیدم روی تخت همراه و باد خنک و ملایمی هم از پنجره سرک می‌کشه و پاهام رو نوازش میکنه... از محیط بیمارستان متنفرم واقعا حالم بده میشه اینجا و دارم از عمق دل آرزو میکنم فردا دکتر بیاد و به خواهرم بگه نیاز به جراحی نداره و مرخصش کنه... چون الحمدلله درد هم نداره دیگه و حال عمومیش خوبه خوبه ولی چون جواب اسکن نیومده مرخصش نکردن... امیدوارم زودتر امشب صبح بشه و فردا خواهرم مرخص بشه برگرده بالاسر بچه</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:09:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/364</guid>
</item>
<item>
<title>رهبر شهید مظلومم 💔</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/363</link>
<description>شهادت مرگ‌ تاجرانه است به غیر از اینم اگر بود و شما شهید نمیشدید باید تعجب کرد شما هم مثل جدتون ابا عبدالله الحسین با خدا معامله کردید هم خودتون و هم خانوادتون فدای اسلام و ایران کردید تاریخ در مورد شما و مظلومیت و از خود گذشتگیتون خواهد نوشت و البته شجاعتی که در مقابله با استکبار جهانی داشتید بشریت بدهکار شما است آقای خوبم💔 دیگه لازم نیست با جزئیات بنویسم که چه روزهایی گذشت... که چجوری از روزی که خبر شهادت شما و شهادت های پی در پی و آشوب ها و خیانت های</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 14:49:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/363</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان کریم</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/362</link>
<description>یه ماه رمضان دیگه اومد و... نمی‌دونم چرا اینجوری میشه... چند سالی هست که ایام رمضان اتفاقات خوبی برام نمیفته... در حال حاضر هم روزهای خیلی سختی رو میگذرونم، افسردگی داره منو میبلعه، احساس میکنم همه درها به روم بسته س. ولی... در من دختریست امیدوار🌱</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:30:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/362</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه شعبان</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/361</link>
<description>خدایا، بحق همین عید عزیز ما رو درست کن چون اگر درست نکنی نمی تونیم برای امامت کار کنیم یا دست کم کارهای خوبی بکنیم اگر ما درست کار نکنیم کی خوشحال میشه کی ضرر میکنه؟! پ.ن: نیمه شعبان قشنگم... با اومدنت کلی برف و بارون آوردی به وطن... ان شاءلله که سال بعد نیمه شعبان رو با حضور خود آقاجان جشن بگیریم</description>
<pubDate>Wed, 04 Feb 2026 18:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/361</guid>
</item>
<item>
<title>تاخیر</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/360</link>
<description>هنوز سایت ها با دامنه com. برام باز نمیشه و با تحریم شکن هم به سختی وصل شدم... ولی باید به رسم هر سال پست تولدم رو میذاشتم... البته با تاخیر اول خواستم تاریخ رو دستکاری کنم و بزنم ۱۹ دی ۴۰۴ اما بعداً پشیمون شدم و گفتم همینطوری بمونه... خلاصه که به رسم هر سال تولدم مبارک سی و یک رو فوت کردیم، بریم که داشته باشیم سی و دو رو!!! با یه عالمه علامت تعجب که باورم نمیشه سی سال رو هم رد کردم!!! پ.ن: یک روز قبل تولدم در حالی که توی تنهایی غرق در افکار خودم، تو خونه</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2026 12:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/360</guid>
</item>
<item>
<title>نور علی نور</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/359</link>
<description>پروژه زیاد کردن نور خونه تقریبا از عصر روز پنجشنبه استارت خورد و تا همین یکی دو ساعت پیش ادامه داشت... درسته تو این مدت سه بار تا مرز طلاق پیش رفتیم انقدر سر جزئی ترین مسئله های پروژه دعوا کردیم و درگیری داشتیم، اما نهایتا نتیجه خیلی خوب شد... چون طبقه اولیم و آشپزخانه و پذیرایی سمت جنوبی خونه هست، واقعا نور نداشتیم مخصوصا تو این روزهای ابری، و منم بخشی از درمانم اینه که توی نور زیاد و رنگهای شاد و روشن زندگی کنم.</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2025 08:59:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/359</guid>
</item>
<item>
<title>قلب شیشه ای</title>
<link>https://he3khoob.blogfa.com/post/358</link>
<description>خطاب به خودم: طوری با خودت رفتار کن که انگار مسئول مراقبت از کسی هستی که خیلی خیلی برات اهمیت داره :) تو مهمتری دختر جون... با خودت مهربون باش پ.ن: می‌دونم این قبیل جملات رو خیلی خیلی تو پستهام تکرار میکنم، اما اشکالی نداره گاهی لازمه یه سری حرف هارو روزی چندین بار با خودت تکرار و تمرین کنی پ.ن۲: امروزمون کلا صرف بیشتر کردن نور خونه گذشت... خیلی خوشحالم که خونه مون پر نور تر میشه... توی نور و رنگ، دختر خوشحال تری ام</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2025 14:08:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>he3khoob</dc:creator>
<guid>he3khoob.blogfa.com/post/358</guid>
</item>
</channel>
</rss>
