اوله حسین... آخره حسین

ان ذکر الخیر فی العالمین
اوله حسین آخره حسین و اصله حسین

چه طوفانی بود روضه ی امشب... شب علی اصغر همیشه طوفانیه تو قلبم

امشب حالم خوب نبود معده درد بدی داشتم و بدن درد، اما الحمدلله رزق امشبم قسمتم شد

هر شب که از هیات درمیاییم،  تو چشمای سرخ از اشکش نگاه میکنم و احساس میکنم قشنگی چشماش هزار برابر شده... دلم ضعف میره براش.... بهش میگم خوشحالم که با پسر هیاتی، با نوکر امام حسین ازدواج کردم، ان شاءالله که همه زندگی مون بوی روضه ی ارباب بده

ان شاءالله که حاجت روا شیم

کمکم کن منو رها کن از این همه درد

درد دل با اربابم

در شب چهارم ماه محرم🏴

ادامه نوشته

بهترم میشم

 

این روزا علاوه بر مشکلات روحی و جنگ های ذهنی ای که دارم،هم مریض شدم و هم دستگاه‌های بدنم به هم ریختن و حال جسمیم اصلا خوب نیست ولی امروز، مراقب بدنم بودم و به خودم رسیدم، شربت عسل خوردم. احساس کردم آبگوشت برای درد استخوان هام مفیده هم بخاطر حبوبات هم قلمی که توش داره. با اینکه همسرم تاکید کرده بود هیچی برای نهار تدارک نبین و فقط استراحت کن، اما پا شدم برای بار کردن آبگوشت آماده شدم، کم کم احساس کردم بهترم و یه کمم تا اومدن همسرم بافتنی کردم
یهو دیدم مادرشوهرم سبزی خوردن تو یه کاسه گذاشته پله وای یعنی انگار دنیارو دادن بهم. سرویس آبگوشت خوری سفالی فیروزه ای رنگم رو از کابینت درآوردم و یه سفره رنگین با سبزی خوردن و سیر ترشی طارم و دوغی که خودم درست کرده بودم چیدم
همسرم اومد، رفتم استقبالش با چشم‌های نگران حالمو پرسید گفتم بهترم، اما خودش سردرد داشت. رفت دست و پاشو شست بعد اومد داخل خونه یهو از سفره ای که چیدم تعجب کرد و ابروهاشو تاب داد یه نگاه بهم کرد و مگه قرار نبود هیچی نپزی؟ چرا این همه تدارک دیدی(فکر کرده بود سبزی خوردن هم خودم پاک کردم و شستم)
خلاصه که شکر خدا خیلی بهترم و فردا هم ان شاءالله قراره بریم پینک نیک که آخرین جمعه قبل از محرم صفر رو هم بدر کنیم
راجع به افسردگی و مشکلات داداشم و آبجی... من واقعا واقعا نمیتونم کاری بکنم، و اینکه الان بعد این همه سال انتظار داشته باشم روابطشون درست بشه واقعا عین انتظار برای وقوع یه معجزه س... من فقط از بچه ها نگرانم که این وسط شدن گوشت قربونی
علی الخصوص محمدرضا، آسیب پذیر تره خیلی
سما هم الان تو سن خیلی حساسیه
حس میکنم خیلی خیلی باید بهشون محبت کنم
به پناه خدا میسپارمشون، همه بچه های پاک و معصوم سرزمینم رو

راستی چی شد... چجوری شد...

 

تا الان با خواهرم حرف میزدم... نمیدونم چند ساعته که پای حرف ها و درد دل های خواهرم نشستم... یه زن رنج دیده و زجر کشیده که تا اومده به هرچیزی تو زندگیش دل خوش کنه، دست روزگار ازش گرفتتش
خدایا چرا اینطوری شد؟ چرا تو خانواده من هیچی سر جاش نیست؟
ماجرای کشدار افسردگی خواهرم و برادرم داره دامن بقیه رو هم میگیره،امروز داداش کوچیکه هم سر قضیه اجاره ی آپارتمانش با بابا بحث کرد(که البته حق داشت بابا با مستاجر سابقش یه طوری رفتار کرد که اون طرف جرات کرد کلی خرج رو دست داداش بذاره)
داداش و خواهرم از خر شیطون نمیان پایین بچه هاشونم این وسط گوشت قربونی
البته دست خودشون که نیست... اینم نوعی بیماریه اونا خودشون طفلکی ها بیشتر از همه در عذابن
کاااااش کاری ازم بر میومد کاش میتونستم زمان رو بر گردونم عقب، خدایا به خودت میسپارم که قادر متعالی

زندگی باید کرد...

امروز رفتیم بازار حجره ی حاج صادق... من عجیب این مغازه ی انباری طور حاج صادق رو دوست دارم، پر از خرت و پرته، در عین پخش و پلا بودن یه نظم خاصی داره 

حاج صادق یه پیر مرد خیلی ریزه میزه و کوتاه قد با چشم های روشن که یه عینک بزرگ عنابی رنگ همیشه به چشمشه و پشت دخل می شینه و با یه ماشین حساب قدیمی خیلی بزرگ فقط حساب کتاب میکنه و پسرهاش( که بی شباهت به خودشم نیستن) مشتری هارو راه میندازن.اونجا عمده فروشی هست و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه! ما همیشه خرید های پدرهمسر رو از اونجا انجام میدیم

یه بوی خاصی داره 

چرخ زدن تو مغازه بزرگ حاج صادق برای من واقعا تفریحه و هروقت دختر خوبی باشم همسر منو میبره اونجا😬

تو مغازه حاج صادق هیچی مارک و برند نیست، و پر از نوستالژیه و گاهی احساس میکنم اون جا کلکسیونی ارزشمند از چیزاییه که هیچ کجای دیگه پیدا نمیشه

بعد هم رفتیم کوی لاله سراغ تابه ها و قابلمه ها و دوباره به هفته ی بعد موکولمون کرد...

بعدم همسرم پیشنهاد داد شام با خانواده ش بریم پارک و املت بزنیم، اما من گفتم کوکو درست میکنم و همگی رفتیم پارک اون جا هم طعم کوکو مورد پسند همگان واقع شد شکر خدا 

چقدر دلم میخواد یه کلکسیون از خرت و پرت هایی که فقط خودم میدونم چین داشته باشم!

تا چند سال پیش یه دونه کوچولوشو داشتم اما یه سال تو خونه تکونی همه رو ریختم رفت

قطعا اگر روزی شروع کنم به جمع آوری همچین کلکسیونی، تیله جز جداناشدنیشه... امروز تو مغازه حاج صادق دیدم... از همون تیله قدیمی های پر از خط و خش، نوستالژی نوستالژی 

 

+در کنار تمام تشابهات فرهنگی ایران و آذربایجان، چرا اسماشون بنظرم یه جوریه؟ تو کتاب صوتی که امروز داشتم گوش میدادم اسم پسره اکرم بود 😂 چرا خب ؟ یه جاهایی وسط داستان هنگ کردم چون بطور پیش فرض ذهنم اکرم رو زن طلاقی میکرد