امروز رفتیم بازار حجره ی حاج صادق... من عجیب این مغازه ی انباری طور حاج صادق رو دوست دارم، پر از خرت و پرته، در عین پخش و پلا بودن یه نظم خاصی داره
حاج صادق یه پیر مرد خیلی ریزه میزه و کوتاه قد با چشم های روشن که یه عینک بزرگ عنابی رنگ همیشه به چشمشه و پشت دخل می شینه و با یه ماشین حساب قدیمی خیلی بزرگ فقط حساب کتاب میکنه و پسرهاش( که بی شباهت به خودشم نیستن) مشتری هارو راه میندازن.اونجا عمده فروشی هست و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه! ما همیشه خرید های پدرهمسر رو از اونجا انجام میدیم
یه بوی خاصی داره
چرخ زدن تو مغازه بزرگ حاج صادق برای من واقعا تفریحه و هروقت دختر خوبی باشم همسر منو میبره اونجا😬
تو مغازه حاج صادق هیچی مارک و برند نیست، و پر از نوستالژیه و گاهی احساس میکنم اون جا کلکسیونی ارزشمند از چیزاییه که هیچ کجای دیگه پیدا نمیشه
بعد هم رفتیم کوی لاله سراغ تابه ها و قابلمه ها و دوباره به هفته ی بعد موکولمون کرد...
بعدم همسرم پیشنهاد داد شام با خانواده ش بریم پارک و املت بزنیم، اما من گفتم کوکو درست میکنم و همگی رفتیم پارک اون جا هم طعم کوکو مورد پسند همگان واقع شد شکر خدا
چقدر دلم میخواد یه کلکسیون از خرت و پرت هایی که فقط خودم میدونم چین داشته باشم!
تا چند سال پیش یه دونه کوچولوشو داشتم اما یه سال تو خونه تکونی همه رو ریختم رفت
قطعا اگر روزی شروع کنم به جمع آوری همچین کلکسیونی، تیله جز جداناشدنیشه... امروز تو مغازه حاج صادق دیدم... از همون تیله قدیمی های پر از خط و خش، نوستالژی نوستالژی
+در کنار تمام تشابهات فرهنگی ایران و آذربایجان، چرا اسماشون بنظرم یه جوریه؟ تو کتاب صوتی که امروز داشتم گوش میدادم اسم پسره اکرم بود 😂 چرا خب ؟ یه جاهایی وسط داستان هنگ کردم چون بطور پیش فرض ذهنم اکرم رو زن طلاقی میکرد