بهترم میشم
این روزا علاوه بر مشکلات روحی و جنگ های ذهنی ای که دارم،هم مریض شدم و هم دستگاههای بدنم به هم ریختن و حال جسمیم اصلا خوب نیست ولی امروز، مراقب بدنم بودم و به خودم رسیدم، شربت عسل خوردم. احساس کردم آبگوشت برای درد استخوان هام مفیده هم بخاطر حبوبات هم قلمی که توش داره. با اینکه همسرم تاکید کرده بود هیچی برای نهار تدارک نبین و فقط استراحت کن، اما پا شدم برای بار کردن آبگوشت آماده شدم، کم کم احساس کردم بهترم و یه کمم تا اومدن همسرم بافتنی کردم
یهو دیدم مادرشوهرم سبزی خوردن تو یه کاسه گذاشته پله وای یعنی انگار دنیارو دادن بهم. سرویس آبگوشت خوری سفالی فیروزه ای رنگم رو از کابینت درآوردم و یه سفره رنگین با سبزی خوردن و سیر ترشی طارم و دوغی که خودم درست کرده بودم چیدم
همسرم اومد، رفتم استقبالش با چشمهای نگران حالمو پرسید گفتم بهترم، اما خودش سردرد داشت. رفت دست و پاشو شست بعد اومد داخل خونه یهو از سفره ای که چیدم تعجب کرد و ابروهاشو تاب داد یه نگاه بهم کرد و مگه قرار نبود هیچی نپزی؟ چرا این همه تدارک دیدی(فکر کرده بود سبزی خوردن هم خودم پاک کردم و شستم)
خلاصه که شکر خدا خیلی بهترم و فردا هم ان شاءالله قراره بریم پینک نیک که آخرین جمعه قبل از محرم صفر رو هم بدر کنیم
راجع به افسردگی و مشکلات داداشم و آبجی... من واقعا واقعا نمیتونم کاری بکنم، و اینکه الان بعد این همه سال انتظار داشته باشم روابطشون درست بشه واقعا عین انتظار برای وقوع یه معجزه س... من فقط از بچه ها نگرانم که این وسط شدن گوشت قربونی
علی الخصوص محمدرضا، آسیب پذیر تره خیلی
سما هم الان تو سن خیلی حساسیه
حس میکنم خیلی خیلی باید بهشون محبت کنم
به پناه خدا میسپارمشون، همه بچه های پاک و معصوم سرزمینم رو