بر باد رفته

چند روز پیش یکی از اسرارم پس از سالها تلاش و ممارست برای مخفی نگه داشتنش در زندگی زناشویی، لو رفت!

بله... شوهرم منو، وقتی که داشتم دونه ی هل رو با دندون میشکستم و مینداختم توی قوری دید 😄 خشکم زد یه لحظه... بعد که دیدم دیر شده و نمیتونم صحنه رو بپیچونم در حالی که بقایای هل رو از لای دندونام میکشیدم بیرون یه لبخند پهنی زدم و گفتم عه اینجایی😬 گفت دخترررر با دندون؟؟ سرمو انداختم پایین با لحنی که مثلا انگار خیلی پشیمون و نادمم گفتم باور کن رمز طعم و مزه خوب چای ایرانی هام همینه 🙁 گفت ناواخدان بو ایشدَسَن چایچی خانیم؟ گفتم از وقتی که یادم میاد😁 فکر کنم چندشش شد ولی چیزی نگفت😁 فقط گفت وقتی مهمون داریم این کارو نکن با چاقو بشکن هل رو!! گفتم خودم میدونم بابا، فقط وقتی برای خودمون چای دم میکنم هل هاشو گاز میگیرم😄

م تا چند روز هروقت یادش میفتاد میگفت توروخدا بگو ببینم دیگه چیزهای دهنی شده به خوردم میدی 😁

پایان صفر و استقبال ربیع

کلا از روزی که امام شهیدم رفت... زندگیم خیلی تحت الشعاع قرار گرفت، خیلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد... از همون روز پر از خشمِ انتقامم و فقط دلم میخواد زنده بمونم برای روز انتقام...

نگم که این وسط گوشیمم زدن و کلی عکس و ویدئو و خاطره و تمام پرونده های پزشکیم و شماره های مهمی که توش سیو بود و خیلی چیزهای دیگه به باد رفت...

از همه اینها که بگذریم، چیزی که این روزها باعث تعجب خودم شده ترس های بیش از حدمه، خب من همیشه از نوجوانی ترسو بودم با هر پِخ کردن ساده ای توسط داداشام یا دوستام یه متر می‌پریدم هوا از ترس و تقریبا از همه چی میترسیدم، اما همین منه ترسو از خیلی چیزها که بقیه دخترها معمولا ازش میترسن نمیترسیدم، مثل تاریکی یا تنهایی! حتی خونه مامان و بابا که ویلایی هست و پر از دار و درخت و خیابون نسبتا خلوت، یه شب تنها موندم وقتی که ۱۹ ساله بودم، تنهای تنها... اصلا هم نترسیدم

توی همین خونه خودمون هم چند باری موقعیت جوری شد که مجبور شدم شب رو تنها بمونم، با اینکه خونه مون طبقه اوله و پنجره هامون رو به خیابان اصلی و نرده و حفاظ هم نداره و ارتفاعش از سطح خیابون به سه متر هم نمیرسه، با این همه اصلا ذره ای نترسیدم و خوابیدم!

اما الان این یکی دوماه اخیر خیلی میترسیدم از چیزهایی که قبلا نمیترسیدم مثل تاریکی و تنهایی و سایه... یعنی هر روزی که برق میره من قشنگ یه سکته رد میکنم. حتی وسط روز!

دیشب هم هوای زنجان خیلی عجیب و غریب شده بود با اینکه گرم بود اما رعد و برق های شدید با صداهای غرش وحشتناک میومد و در حد چند قطره بارون بصورت پاششی می‌بارید واقعا وسط مرداد ماه همچین آسمونی همچین هوایی نوبر بود... صداها خیلی خیلی منو می‌ترسوند با اینکه تنها نبودم و همسرم خونه بود اما از ترس نمیتونستم چشمامو هم بذارم و بخوابم و عین جغد چشمام تا حدقه باز بود

الان تصور اینکه بخوام شب رو تنها بمونم منو به وحشت میندازه، کوچکترین صدایی منو بی نهایت می‌میترسونه و واقعا خیلی اذیت میشم از وجود این حس های بد... صداها و تاریکی و سایه ها باعث میشه تصورات وحشتناکی بیاد توی ذهنم، و واقعا تصورات وحشتناک از واقعیت های وحشتناک، به مراتب وحشتناک تره

دردانه امام حسین 💔

امشب شب سه ساله هست...

من قلبم عجیب فشرده میشه و روح و مغز و قلبم عجیب تحت فشاره... خدایا کمکم کن خدایا به حق خانم سه ساله به قلبم نگاه کن، نجاتم بده از این سنگینی واقعا دارم اذیت میشم خیلی خیلی

پایان شب سیه

امشب، مهتاب رو از پنجره ی بیمارستان موسوی تماشا می‌کنم... دراز کشیدم روی تخت همراه و باد خنک و ملایمی هم از پنجره سرک می‌کشه و پاهام رو نوازش میکنه...

از محیط بیمارستان متنفرم واقعا حالم بده میشه اینجا و دارم از عمق دل آرزو میکنم فردا دکتر بیاد و به خواهرم بگه نیاز به جراحی نداره و مرخصش کنه... چون الحمدلله درد هم نداره دیگه و حال عمومیش خوبه خوبه ولی چون جواب اسکن نیومده مرخصش نکردن...

امیدوارم زودتر امشب صبح بشه و فردا خواهرم مرخص بشه برگرده بالاسر بچه هاش و منم برم پی خودم....

شبها توی بیمارستان واقعا کش میاد خدا همه بیماران رو شفا بده

رهبر شهید مظلومم 💔

شهادت مرگ‌ تاجرانه است

به غیر از اینم اگر بود و شما شهید نمیشدید باید تعجب کرد

شما هم مثل جدتون ابا عبدالله الحسین با خدا معامله کردید

هم خودتون و هم خانوادتون فدای اسلام و ایران کردید

تاریخ در مورد شما و مظلومیت و از خود گذشتگیتون خواهد نوشت

و البته شجاعتی که در مقابله با استکبار جهانی داشتید

بشریت بدهکار شما است آقای خوبم💔

دیگه لازم نیست با جزئیات بنویسم که چه روزهایی گذشت... که چجوری از روزی که خبر شهادت شما و شهادت های پی در پی و آشوب ها و خیانت های داخلی و خارجی اومد دوباره چجوری افتادم به مسکن خوردن...از سردرد های بی پایان... دیگه همه مون روزهای سختی گذروندیم...

و پر از خشمم... ازخائنین داخلی و خارجی

پیامبر اعظم (ص) می فرمایند:

لا تَكرَهُوا الفِتنَه فِي آخِرالزَّمانِ فَاِنَّها تُبير المُنافِقين

از فتنه و آزمايش در آخرالزمان نگران نباشيد چرا كه موجب نابودي منافقان خواهد شد.

خود اهل بیت کمکمون کنند تا ما توی مسیر بمونیم و به بیراهه نریم با این فتنه ها...آخرالزمان و فتنه های خودش که ان شاءالله باظهور حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف به پایان برسه🤲

رمضان کریم

یه ماه رمضان دیگه اومد و... نمی‌دونم چرا اینجوری میشه... چند سالی هست که ایام رمضان اتفاقات خوبی برام نمیفته...

در حال حاضر هم روزهای خیلی سختی رو میگذرونم، افسردگی داره منو میبلعه، احساس میکنم همه درها به روم بسته س.

ولی... در من دختریست امیدوار🌱

نیمه شعبان

خدایا، بحق همین عید عزیز ما رو درست کن

چون اگر درست نکنی نمی تونیم برای امامت کار کنیم

یا دست کم کارهای خوبی بکنیم

اگر ما درست کار نکنیم کی خوشحال میشه

کی ضرر میکنه؟!

پ.ن: نیمه شعبان قشنگم... با اومدنت کلی برف و بارون آوردی به وطن...

ان شاءلله که سال بعد نیمه شعبان رو با حضور خود آقاجان جشن بگیریم