کلا از روزی که امام شهیدم رفت... زندگیم خیلی تحت الشعاع قرار گرفت، خیلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد... از همون روز پر از خشمِ انتقامم و فقط دلم میخواد زنده بمونم برای روز انتقام...

نگم که این وسط گوشیمم زدن و کلی عکس و ویدئو و خاطره و تمام پرونده های پزشکیم و شماره های مهمی که توش سیو بود و خیلی چیزهای دیگه به باد رفت...

از همه اینها که بگذریم، چیزی که این روزها باعث تعجب خودم شده ترس های بیش از حدمه، خب من همیشه از نوجوانی ترسو بودم با هر پِخ کردن ساده ای توسط داداشام یا دوستام یه متر می‌پریدم هوا از ترس و تقریبا از همه چی میترسیدم، اما همین منه ترسو از خیلی چیزها که بقیه دخترها معمولا ازش میترسن نمیترسیدم، مثل تاریکی یا تنهایی! حتی خونه مامان و بابا که ویلایی هست و پر از دار و درخت و خیابون نسبتا خلوت، یه شب تنها موندم وقتی که ۱۹ ساله بودم، تنهای تنها... اصلا هم نترسیدم

توی همین خونه خودمون هم چند باری موقعیت جوری شد که مجبور شدم شب رو تنها بمونم، با اینکه خونه مون طبقه اوله و پنجره هامون رو به خیابان اصلی و نرده و حفاظ هم نداره و ارتفاعش از سطح خیابون به سه متر هم نمیرسه، با این همه اصلا ذره ای نترسیدم و خوابیدم!

اما الان این یکی دوماه اخیر خیلی میترسیدم از چیزهایی که قبلا نمیترسیدم مثل تاریکی و تنهایی و سایه... یعنی هر روزی که برق میره من قشنگ یه سکته رد میکنم. حتی وسط روز!

دیشب هم هوای زنجان خیلی عجیب و غریب شده بود با اینکه گرم بود اما رعد و برق های شدید با صداهای غرش وحشتناک میومد و در حد چند قطره بارون بصورت پاششی می‌بارید واقعا وسط مرداد ماه همچین آسمونی همچین هوایی نوبر بود... صداها خیلی خیلی منو می‌ترسوند با اینکه تنها نبودم و همسرم خونه بود اما از ترس نمیتونستم چشمامو هم بذارم و بخوابم و عین جغد چشمام تا حدقه باز بود

الان تصور اینکه بخوام شب رو تنها بمونم منو به وحشت میندازه، کوچکترین صدایی منو بی نهایت می‌میترسونه و واقعا خیلی اذیت میشم از وجود این حس های بد... صداها و تاریکی و سایه ها باعث میشه تصورات وحشتناکی بیاد توی ذهنم، و واقعا تصورات وحشتناک از واقعیت های وحشتناک، به مراتب وحشتناک تره