منم منم

چقدر امروز گریه کردم برای خودم...‌دلم سبک شد

کلی خودم با خودم حرف زدم و خودم خوب حرفای خودمو گوش کردم

چقدر با بغض و هق هق حرف زدم با خودم...‌دلم میخواد خودمو بغل کنم نوازش کنم بگم من دوستت دارم من کنارتم و به خودم احساس عشق و امنیت بدم

همه بغض و هق هق و گریه هام توی اتاق پشت در بسته با چراغ خاموش بود، همسرم چند بار اومد در زد و که باز کنم، میخواست ببینه چم شده؟ اما من هیچ جوابی نداشتم که بدم، اصولاً هیچوقت نمیتونم به کسی بفهمونم که چمه و دلم میخواد خودش انقدر منو بلد باشه انقدر منو بشناسه که هیچوقت نپرسه چت شده....

شب شبی بی کران بود

من همیشه تنهایی درد کشیدم، هم جسمی هم روحی

قربون مامان بابام و شوهرم بشم، همیشه کنارمن، اما من همیشه سعی کردم باری بر دوش کسی نباشم... تا جایی که میشه ندارم کسی بفهمه چقدر درد دارم. حتی مامان.... حتی همسر...

حتی شده اون لحظه پر از بغض بودم پر از درد بودم اما به روشون لبخند زدم که نفهمن

همه هم انگار دیگه عادت کردن... خودمم از این وضعیت راضی ام

گاهی فکر میکنم ای کاش میدونستم کی قراره دیگه نباشم، کاش از قبل بدونم خودم یه تدارکاتی ببینم برای مراسماتم، که مامان بابام و شوهرم خیلی اذیت نشن

واقعا تنهایی خیلی خوبه، توی تنهایی خودتو داری، خودتو میبینی، تنهایی هام با خودم رو دوست دارم، همه درد هام رو تو تنهایی میکشم، و هر صبح که پامیشم میبینم یه تار دیگه از موهای سیاهم سفید شده :)