شب شبی بی کران بود
من همیشه تنهایی درد کشیدم، هم جسمی هم روحی
قربون مامان بابام و شوهرم بشم، همیشه کنارمن، اما من همیشه سعی کردم باری بر دوش کسی نباشم... تا جایی که میشه ندارم کسی بفهمه چقدر درد دارم. حتی مامان.... حتی همسر...
حتی شده اون لحظه پر از بغض بودم پر از درد بودم اما به روشون لبخند زدم که نفهمن
همه هم انگار دیگه عادت کردن... خودمم از این وضعیت راضی ام
گاهی فکر میکنم ای کاش میدونستم کی قراره دیگه نباشم، کاش از قبل بدونم خودم یه تدارکاتی ببینم برای مراسماتم، که مامان بابام و شوهرم خیلی اذیت نشن
واقعا تنهایی خیلی خوبه، توی تنهایی خودتو داری، خودتو میبینی، تنهایی هام با خودم رو دوست دارم، همه درد هام رو تو تنهایی میکشم، و هر صبح که پامیشم میبینم یه تار دیگه از موهای سیاهم سفید شده :)
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۵/۰۷ ساعت 1:7 توسط آسمان آبی
|