تب و تاب

از پنجشنبه یه کم مریض طورم

یعنی سرماخوردم اما اصلا نمیدونم چرا ؟ نه بیرون رفتم نه حرکت دیگه ای که باعث سرماخوردگی بشه، آبجی میگفت بچه هاش مریضن، شاید خونه مامان اینا که بودیم از اونا گرفتم نمی دونم

ولی بد وقتی مریض شدم کلی هم سفارش ریخته سرم، با ماسک داشتم سفارش هارو آماده میکردم بالاخره قراره برسه دست بچه های مردم باید وجدان کاری داشت، چون سرفه میکردم با ماسک کار کردم

صبح بردم سفارش های لیلا رو بدم، دست چپ و راست خیابان تابش رو اشتباهی گفت کلی معطل مون کرد تو سرما

آخر سر هم 5 تومن کمتر هزینه ی سفارش رو داد ! البته یه ربع بعد پیام داد گفت حواسم پرت شد و 5 تومن دیگه کارت به کارت کرد

بعدم رفتیم بازار راسته اسپورت فروش ها کلا زیر و رو کردیم برای آقای همسر کفش فوتسال بخریم اما ماشاالله ماشاالله سایز پاش پیدا نکردیم. یعنی بود ها، مثلا سایز 46 میاورد همسرم به زوووور پاش میکرد میگفت عاااالی دی، در حالی که انگشت شصتش کم مونده بود کفش رو پاره کنه بیاد بیرون😂 طفلی خجالت میکشید انقدر پاهاش بزرگه، دستهاشم خیلی بزرگه بخواد یه چیزی رو با وجبش اندازه گیری کنه، کلا خارج از استاندارد های جهانی میشه 😂✌

دست آخرم چیزی گیرمون نیومد، باید خارجی می گرفتیم که اونم بالای 1 تومن بود، که البته الان که باید قسط چهارم رو پرداخت کنیم مقدور نبود، پس برگشتیم خونه، همون کفش های پوما درجه یک رو که فقط از دوخت درومده بود برداشتیم بردیم دادیم اون آقای کفاش که تو کوچه ی پاساژ تهران همیشه بساط میکنه، گفت با 50 تومن میدوزه، کلی هم تعریف کرد گفت این کفش اصل جنسه دیگه گیر نمیاد یه جور برات میدوزمش که 10 سال دیگه هم کار کنه

هشتگ اقتصاد مقاومتی😬✌

بعدم از آشپزخونه اطمینان سوپ خریدیم وای که چقدر سوپ های اونجا خوشمزه س(اینو سمیرایی می نویسه که سوپ دوست نداره هاااا ) خوردم و بعدم هم توکلوجه هم کهلیک اوتی دم کردم خوردم خدا کنه زودتر خوب شم... بدن درد دارم و سرفه و تورم گلو... فکر کنم ذکامم شدم

این بود انشای من😶

تایید نشده

چشمام درد میکنه و مغزم پره حرفه

اما نمی دونم چرا 20 دقیقه‌ایست تو مدیریت وبلاگ میچرخم اما نمیتونم هیچی بنویسم. دلم واسه نوشته های خودم تنگ شده

همونجایی که دلبر خونه داره

شنیدم که میگن:

همونجایی که دیگه دنبال ثابت کردن
خودت به بقیه نیستی ،
و دیگه حوصله ی
بحث های اضافی رو نداری
همونجا سی سالگیه:))

نمی دونم چرا، ولی همیشه تصور عجیب غریبی از سی سالگیم دارم، خودم رو در سی سالگی، بسیار عاقل و بالغ و فهیم و جا افتاده تصور میکنم، یعنی از خودم انتظار دارم که این شکلی پا بذارم تو سی سالگی 

دست و دلم نمیاد بنویسم اما واقعنی در آستانه ی سی سالگی ام 

چند ماه دیگه 27 ساله میشم و عمر عین برق و باد میگذره و صفحه ی 30 سالگی منم بالاخره ورق میخوره(البته اگر عمری باشه)

اهداف زیادی دارم تا اون موقع، ان شاءالله که هرچی خیره، پیشه

عاشفتگی

عضی وقتا که یه چیزی به ذهنت میرسه و فکرتو بخودش مشغول می‌کنه و یجورایی باعث آشفتگی میشه، اگه بنویسیش انگار که از ذهنت بیرون کشیدیش و کنارش گذاشتی ، فکرتو سر و سامان دادی و اینکه اون فکرم یه گوشه هستش بعدا میتونی  تحلیلش کنی...

چند روزه عجیب هوس کافه کردم.... کافه ای که تا حالا نرفتم(جز اون باری که رفتم و قیمت هارو نگاه کردم و اومدم بیرون )

میگن که کافه خیلی آرومت میکنه! دنجه! نمیدونم 

Doz Doz

از دیروز که دز دوم رو زدم قاطی کردم !

هم جسمی هم روحی 

نمیدونم چجوری توصیف کنم فقط همینقدر بگم که حالم در حد چرت و پرت حرف زدن داغونه

سفارش هم دارم خدا کنه زودتر حالم بهتر شه چه وضعشه آخه

واقعا اجباری واکسن زدم به هیچ وجه دلم نمی خواست

دیشب هم کلی به جون این مرد غر زدم که فقط بخاطر تو زدم هااااا