هوالعزیز
چادر به سر، پای سجاده نشسته بودم و داشتم از صحنه ی زیبا و هارمونی قشنگ گلی که امروز آقای همسر(بمانسبت مشخص شدن تاریخ عروسی مون و رزرو تالار) برام خریده بود در کنار مهر و جانمازم عکاسی میکردم، که یکهو دیدم ای دل غافل... 15 دقیقه ست همینجوری به بطالت میگذره و نمازم مونده و من سرگرم عکاسی ام! یک "اعوذو بالله من الشیطان الرجیم" جانانه گفتم و از جام بلند شدم، دست هام رو بردم پشت گوشم که یکهو یادم افتاد ای وای دمنوش رازیانه م میمونه سرد میشه و دویدم و نوشیدمش! برگشتم سر نمازم. اما قبل از اینکه شروع کنم از پچ پچ های مامان و بابا فهمیدم میخوان برن بیرون خرید، دویدم رفتم چند تا سفارش هم دادم که فلان و فلان چیز رو هم بخرید. برگشتم تو اتاقم اما قبل از اینکه برم سر نماز نگاهم به چراغ نوتفیکیشن گوشی افتاد، چکش کردم، زدمش به شارژ و نهایتا برگشتم سر نمازم. مابین نماز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا نتونستم شیطان رو لعنت کنم و زودتر نمازم رو بخونم. پایان نماز و در دعای تعقیبات نماز عصر، چیزی خوندم که انگار تا بحالا اصلا به چشمم نخورده بود:
اللهم انی اعوذو بِک... بارخدایا، به تو پناه میبرم از نفسی که سیر نشود، و از دلی که خشوع ندارد و از دانشی که سود ندهد و از نمازی که بالا نرود و از...
مثل پتک روی سرم فرود اومد...
من باید میگفتم پناه میبرم به خدا از شر خودم... نفسم ... قلبم... و شیطان رانده شده
 
اگر از شیطان وسوسه ای به تو رسد، به خدا پناه بر. زیرا که او شنوای داناست. (سوره مبارکه اعراف/200