مغشوش
حدودا 20 دقیقا مونده بود به 24 که خواب شیرینی چشمامو گرفت به مامان بابا شب بخیر گفتم چراغ اتاقمو خواموش کردم
همین که چشمام رو بستم... انگار یه لشکر فکر هجو پشت دیوار پلکم منظر وایساده بودن تا چشمام رو ببندم و اونام شبیخون بزنن به مغزم! که موفق هم شدن... افکار به درد نخوره مغشوشه مشوش، ولم کنید دیگه حناتون برای من رنگی نداره دیگه گولتون رو نمی خورم دیگه نمی تونید منو آزار بدید پس خودتون رو خسته نکنید.... برید میخوام تو آرامش خونه ی مامان و بابام، آسوده بخوابم
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۰۹ ساعت 0:16 توسط آسمان آبی
|