امروز رفتم پاساژ محسنی

دیروز خیاطم گفته بود پارچه سبز گلگلی کم اومده و باید براش یقه آماده بخرم. محسنی هم بورس پارچه و خرازی هست مستقیم رفتم اونجا

یه چرخی زدم یه مورد دیدم خوشم اومد اما باز گفتم برم یه سر به پاساژ مکی هم بزنم ببینم اونجا هم خرازی زیاد داره. رفتم نگاه کردم اما چیزی خوشم نیومد برگشتم پاساژ محسنی و همونی که چشمم رو گرفته بود خریدم. ساعت ۱۲ ظهر بود و تایم تعطیلی مدارس و شلوغی خیابونا... زنگ زدم به همسرم گفتم کارم تموم شد و برام اسنپ بگیره برگردم خونه مامانم اینا( خودم اجازه نصب اسنپ روی گوشیم رو ندارم همیشه خودش برام میگیره) خلاصه یک ربعی دم پاساژ معطل شدم نهایتا هم زنگ زد گفت کسی قبول نمیکنه میخوای برو وایسا سمت حسینیه شاید اونجا راحت تر بیفته، گفتم میشه خودم برم؟ گفت چجوری؟ گفتم برم سمت سبزه میدان و با اتوبوس های کوی فرهنگ برم خونه مامان اینا؟ یه کم مکث کرد اما نهایتا قبول کرد و توصیه های خود مراقبتی لازم رو هم تذکر داد... خیلی خوشحال شدم که اجازه داد... رفتم سمت اتوبوس ها و کلی خاطره قشنگ برام زنده شد چون دقیقا موقع تعطیلی مدارس هم بود توی اتوبوس چند تا دختر دبیرستانی بودن که مثل همون موقع های من پر از شور و هیجان بودن... منم سالهای دبیرستان و دانشگاهم رو تو این مسیر و تو این اتوبوس ها گذروندم و با دیدن اون دخترها کیف کردم...

همینجوری با عشق از شیشه اتوبوس ذل زده بودم بیرون که گوشیم زنگ زدم دیدم همسرمه، گفت کجایی؟ گفتم نزدیک سه راه امجدیه گفت پیاده شو اومدم دنبالت گفتم چی؟ مگه سر کار نیستی؟ گفت دیگه به میثم گفتم زودتر بیاد کارمو سپردم بهش و زدم بیرون نگرانت بودم فکرم مونده بود پیشت که با اتوبوس میری حالا هم پیاده شو که نزدیکم... خلاصه جلو بیمارستان امام حسین از اتوبوس پیاده شدم خیلی ناراحت شدم. اما چیزی به روم نیاوردم چون فایده نداره... کلا من از دید همسرم یه دختر بچه خنگم که از پس هیچ کاری برنمیام و همیشه خطر تهدیدم می‌کنه و اون همیشه باید مراقبم باشه

خلاصه رسید و سوار شدم سلام دادم و گفتم لازم نبود از کارت بزنی و بیای من داشتم راهمو میرفتم چیز خاصی نگفت و حرکت کرد و رفتیم دم خیاطی چیزی که خریده بودم رو از کیفم برداشتم و رفتم سمت مغازه همین که درو باز کردم خیاطم با یه لحن کشیده گفت مشتری نااااازم اومد خندیدم و گفتم سلام. گفت سلام بر تنها مشتری که وقتی از در میاد خنده به لبم میاره. راستش بازم ته دلم یه علامت سواله که مگه میشه با چند بار ملاقات اینجوری برخورد کنه و با این لحن حرف بزنه؟ اما بازم لبخند زدم و تحسینش رو پذیرفتم. لباسم رو پهن کرد رو میز و یقه ای که خریدم رو روش تست کردیم دیدم چقدددددر قشنگ شد قند تو دلم آب شد گفتم امروز تحویلم نمیدی؟ دلم میخواد زود ببرم بپوشمش اما گفت امروز آماده نمیشه و احتمالا فردا آخر شب

من هیچوقت بین لباسهای بازاری، لباس دلخواهم رو پیدا نمیکنم. بخاطر همین اکثر اوقات پارچه میگیرم و میدم خیاط بدوزه برام گاهی هم. خودم برای خودم یه چیزهایی میدوزم. لباس های من باید زنده باشن، رنگ داشته باشن گلگلی و تور توری و چین چینی باشن، دخترونه باشن، نه مثل لباس های بازار مینی‌مال و تک رنگ و لش و کسل کننده. حتی لباس های خونگیم رو هم طراحی میکنم و میدم برام بدوزن عاشق پیراهن و دامنم و اصلا طرفدار تیشرت و بلوز نیستم حس دخترانگی که پیراهن های چین چینی برام داره رو با هیچی عوض نمیکنم

خلاصه برگشتم خونه مامانم اینا همسرم هم اومد داشتم کمک مامان بساط ناهار رو آماده میکردم و تند تند و با هیجان داشتم از خوشگلی لباسم واسه مامان تعریف میکردم و همزمان درب زودپز رو باز میکردم که روی دست راستم با بخار زودپز سوخت... سریع قرمز شد و یه جوری می‌سوخت انگاری گدازه ریخته باشن روش... ولی دیگه صدامو درنیاورم فقط لبامو جمع کردم و تو قلبم یه آخ گفتم... مامان غذارو کشید و اومدم بشقاب هارو ببرم سر سفره که انگشت کوچیکه ی پامو محکم کوبیدم به میز تلویزیون ☹️ قشنگ حس کردم انگار با تبر انگشتمو قطع کردم نتونستم به روم نیارم یه واااااای بلند گفتم و انگشتمو گرفتم توی مشتم و از درد چشمامو محکم بستم. همسرم و بابام هر دو شروع کردن که ای بابا مواظب باش حواست کجاست... توی دلم داشتم میگفتم حق داره هیچوقت بهم اعتماد نکنه و فکر کنه از پس هیچ کاری برنمیام چقدر من سر به هوام... دیگه خودمو جمع و جور کردم رفتم سر سفره ولی انقدر توی دلم خودمو سرزنش میکردم که اصلا نفهمیدم چی خوردم، نه صبحانه خورده بودم نه دیشب شام درست و حسابی... اما نهار هم به زور از گلوم رفت پایین...

خواهرزادمو هم برداشتیم رفتیم سمت خونه خودمون. البته بین راه اونو تحویل خونه خواهرم دادیم. جای سوختگی دستم خیلی می‌سوخت، فوت کردمش که همسرم دید و گفت چیکار کردی باز با خودت؟؟ گفتم چیزی نشده بابا و سریع قایمش کردم و تند تند شروع کردم به حرف زدن و خاطره تعریف کردن که حواسشو از این قضیه پرت کنم که خب موفق هم شدم

الان که دارم اینارو تایپ میکنم به جای سوختگی نگاه میکنم کاملا قرمز و متورم هست اما دیگه سوزش نداره و خدا می‌دونه جایش تا چندین ماه قراره بمونه

پ ن: شماهم جای زخمای خودتون رو بوس میکنید یا فقط من اینطوریم؟ از صبح هربار نگاهم به جای سوختگی دستم افتاده بوسش کردم!

پ من ۲: یک روز و نیم از کوتاه کردن موهام گذشته نه بابا متوجه شده نه همسرم !