مدتیه اینجا بیشتر می‌نویسم. از خودم و درونیات و احساساتم... احساساتی که در دنیای واقعی نمیتونم به هرکسی نشونش بدم

نمی‌خوام بگم همه آدما بدن و همه اذیتم میکنن، نه، ولی بالاخره من کسایی رو تو زندگیم دارم که حال خوب و بدم به حالشون بستگی داره با شادی شون شادم و با غمشون غمگین. از این رو برام مهمه که نگرانم نشن یا جور دیگه ای قضاوتم نکن. پس از این حجم از شکنندگی و حساس بودنم رو کنارشون بروز نمی‌دم

بله، حقیقت زندگی واقعی من همینه. شاید این مدت اینجا مدام از چیزهایی که روحم رو آزار میده مینویسم، اما آیا در دنیای واقعی همینقدر وسیع حساس بودنمو به آدما نمایش میدم؟ خیر!

ممکنه پنج-شش ساعتی توی یه جمعی باشم که چند بار آدمای اون جمع با رفتار و کردار، یا حتی یه نگاه یا حتی یه لحن خاص، دلمو بشکنن، قلبم تیکه تیکه بشه اما اصلا به روم نیارم و با لبخند توی صورتش نگاه کنم و باهاش با مهربونی حرف بزنم.

آیا من در دنیای واقعی اینقدر که این مدت از ترس تا و ضعف هام نوشتم، آدم ضعیفی بنظر میام؟ خیر!

شاید الان از اطرافیانم اگر در مورد سوال پرسیده بشه، قدرتمند بودن جز ۳ ویژگی اولی باشه که در مورد من بهش اشاره میکنن!

حالا فقط شاید مامانم و همسرم توی یک سری از موقعیت ها بُعد ضعیف منو دیده باشند اما اونا هم توی خیلی چیزها منو قوی میدونن. من همیشه ادای آدمهای قوی رو درآوردم. و شاید همین قضیه هم تا حدود خیلی زیادی باعث شده توی خیلی مسائل تاب بیارم. گاهی وقتها وانمود کردن، واقعا اون خصیصه رو در آدم ایجاد می‌کنه (طبق فرمایش مولا علی جانم)

توقع نداشتن از آدمها در هیچ کجای زندگی، باعث شده کارهایی رو بتونم انجام بدم که شاید فکر میکردم هرگز نمیتونم تنهایی از پسش برمیام. شب هایی رو تنهایی بسر کنم که فکر میکردم هیچوقت صبح نخواهند شد. پوسته ای که از بزرگسالی برای خودم ساختم یه چیزهایی رو که خیلی خوب تحمل می‌کنه اما در تنهایی خودم، می‌دونم که دختر بچه ی درونم چقدر رنج کشید تا ادای زن قدرتمند رو دربیاره و از مسئولیتی که به دوش داره با موفقیت عبور کنه

آیا در زندگی واقعی همینقدر که اینجا ناملایمات همسرم و اطرافیانم رو می‌نویسم، میبینم؟ خیر!

من در زندگی واقعی در واقع تمام تلاشم رو میکنم که عیب های همسرم رو نبینم و عیب‌جویی نکنم(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)

قطعا همون‌طور که من در کنار ویژگی های مثبت شخصیتم کلی نقاط تاریک دارم، بقیه آدمهای زندگیمم همینطور هستند. هیچکس خوب مطلق یا بد مطلق نیست. بالاخره منم دختر خیلی حساسی ام و شاید زندگی کردن با من خیلی سخت باشه.نباید از عزیزانم ایراد بگیرم که درکم نمیکنن.بالاخره هیچکس مسئول خوشبخت کردن من نیست. من باید خودم حواسم به خودم باشه و همیشه هم از خدا میخوام که انقدر بهم قدرت و سلامتی بده که در تمام روزهای سخت اطرافیانم و عزیزانم کنارشون باشم( همون‌طور که تابحال همیشه بودم اونم بعنوان نفر اول ) و ایضا به قدری قوی بشم و روحم بزرگ باشه که توی سختی های خودم، نیاز نباشه کسی رو به رنج و زحمت بندازم و خودم بتونم تنهایی از تمام درد ها و رنج های جسم و جانم عبور کنم( همونطور که تاحالا همچین بودم)

حافظه ی دختر کوچولوی درونم، برای حرفها و رفتار آدمها خیلی قویه. خیلی تلاش کردم که از این حالت بیرون بیارمش اما خیلی ام موفق نبودم.هرکسی آزارش بده رو تا همیشه یادش نگه میداره... مثلا اینکه همسرم قوانین راهنمایی رانندگی رو رعایت نمیکنه دختر کوچولوم رو خیلی آزار میده، اما پوسته ی بیرونیم هر روز و هر روز کنار این مرد توی ماشین میشینه و سعی می‌کنه روی این موضوع تمرکز نکنه و به صدای رادیو و منظره ی بیرون توجه کنه

از طرفی هم این دخترک جوری عادت نکرده که فقط رفتار منفی آدمها با خودش رو یادش بمونه، کوچکترین محبت ها اونو غرق شادی و لذت می‌کنه و منم سعی میکنم این قضیه رو توی پوسته ی بیرونم تمام و کمال نمایش بدم. یعنی با یه دونه لاک، با خرید یه گل سر، با خوردن یه دونه بستنی زمستونی آنچنان سرخوش و غرق لذت میشم که تا چند روز انرژی دارم و حالم خوبه و احساس میکنم چقدر زندگی زیباست

وقتی به دل طبیعت میرم، دختر کوچولوم یه لباس حریر تنش کرده و ناخن های کوچولوشو لاک صورتی زده و کلاه حصیری رو سرش موهای بلند مشکیش توی باد میرقصن و خودشم سر خوش و مست شادی می‌کنه از اینور میدوعه اینور و شعر می‌خونه و با صدای بلند می‌خنده و قهقهه میزنه، و گاهی منو نگاه می‌کنه که مثل یه خانم باوقار دور از اون ایستادم و خیلی حواسم هست که صدام بلند نشه و بلند نخندم که از سمت همسرم اخطار نگیرم... اما به اون لبخند میزنم و به چشمک نثارش میکنم و با تمام وجودم با نگاهم بهش میگم من مواظبتم... همه غصه هارو خودم میخورم تو بلند بلند بخند و شاد باش... تو منو داری و من تورو، بقیه ی دنیارو بیخیال

بله... و مخلص کلام اینکه اینجا جایی که من میتونم با خیال راحت ضعیف و شکننده و پر از حس های عجیب غریب با دُز بالا و اشکهایی که بی اراده از چند وجه مختلف صورتم سرازیر میشه باشم... بدون اینکه بترسم کسی دعوام کنه... کسی مسخره یا قضاوتم کنه.

من توی دنیای واقعی خوده خودم رو نمیتونم زندگی کنم. اذیتم میکنن خیلی زیاد.. توی دنیایی که گرگ ها و کفتارها خیلی راحت زندگی میکنن و همیشه موفق اند و دنیا به کامشون میچرخه، زندگی برای چون منی خیلی خیلی سخته

همسرم هم خیلی جاها حواسش بهم هست خیلی جاها این اذیت های دنیارو برام خنثی می‌کنه ولی خب... من ازش توقع بیشتری ندارم اونم اولین بارشه داره زندگی میکنه، اونم روحیات خاص خودش و دغدغه های خودش رو داره، بهش حق میدم که براش عجیب باشه که من روی صورتم برچسب قلب صورتی میچسونم! اینکه جوراب لب توری میپوشم، اینکه موقع بیرون رفتن روی لباسم گل سینه ی طرح فلامینگو میچسبونم در حالی که میمونه زیر چادر و اصلا قرار نیست دیده بشه اما روح خودم جلا پیدا می‌کنه از تصور اینکه الان گل سینه ی فلامینگو به خودم وصل کردم یا اینکه هیچوقت ازش طلا و جواهر و چیزهای گرون نخواستم و واقعا برای شاد کردنم به این جور چیز ها نیازی نیست و حتی اگر برام یه شعر ترکی قشنگ بخونه میپرم هوا و انقدر سر و صورتشو از خوشحالی بوسه بارون میکنم که خودشو می‌کشه عقب و میگه قیزا باخا! قیزیل آلسایدیم هچ بوجور سویونمزیدی! البته که خیلی اهل شعر ترکی نیست. یا بهتر بگم اهل شعر نیست. فقط یه دونه شعر بلده هروقت بهش بگم برام شعر بخون اینو میخونه:

امشب تمام عاشقان رادست بسر کن

يک امشبي با من بمان بامن سحر کن

هربار که اینو میخونه من چنگ میندازم به لپم و میگم خدا به دور این چه شعریه که برای خانومت میخونی مرد؟؟ میگه چیه مگه؟ میگم ببین چه معنی میده؟ هربار اینو یادآوری میکنم براش اما باز دفعه بعد که میگم برام شعر بخون همینو میخونه :)))))

القصه... من زندگی خودم، اون قدری که اینجا خودمو بروز میدم، نمی‌دم... در حال حاضر اینجارو محل امن خودم می‌دونم که میتونم اینجا خودمو نشون بدم. امیدوارم حس و حال اینجا برام همینطوری باقی بمونه

پس ن: شاید تنها چیزی از دورنم که تا حدودی توی پوسته ی بیرونیم مشهود سده، کم بودن اعتماد بنفسم هست. یعنی هم دختر کوچولوم خیلی جاها اعتماد بنفس نداره هم زندگی واقعیم. کاش بتونم اینو هم حلش کنم