امروز رو خیلی دوست داشتم، هوای ابری و گرفته... من عاشق اینجور هوام. و بالاخره بعد از گذشت بیش از نیمی از پاییز یه کم رنگ و رخ پاییزی توی هوای شهر دیدیم...

خیلی دلم میخواست کمی برم بیرون از خونه و قدم بزنم. زنگ زدم به همسرم، اولش بدون مقاومت خاصی قبول کرد و اجازه داد که برم، اما بعدش که فهمید صبح دوش گرفتم سریعا مخالفت کرد و گفت نه ممکنه سرما بخوری. اصرار نکردم. گفتم باشه و قطع کردم

اما اصلا خودمو غمگین نکردم. سویشرت خرسی خرسیمو پوشیدم که سردم نشه و حجاب کردم و همه پنجره های شمالی و جنوبی خونه رو باز کردم. با اینکه طبقه اولین و ویوی خاصی نداریم اما رفتم سرمو از پنجره بردم بیرون و تصور کردم دارم یه منظر خیلی زیبا از رقص برگ های رنگارنگ پاییزی توی هوای مه گرفته تماشا میکنم، خودمو تصور کردم که دارم روی برگها راه میرم و صدای خرچ خرچ برگهای رنگارنگ زیر پام داره گوشمو نوازش میده... چند دقیقه همینطور گذشت و تا می‌تونستم ریه هام رو در از هوای تازه کردم .. آخ که من چقدر عاشق پاییزم

نیم ساعتی همه پنجره ها باز موند و من با حجاب کامل توی خونه تردد میکردم. عاشق حجابم هستم، از ته دلم. خیلی حس خوب و امنیت داره برام... هر چشمی حق نداره قشنگی های منو ببینه... گاهی فکر میکنم یکی از دلایلی که موهای قشنگی دارم همین حجابمه... بوس به حجاب

با حس و حال خوب بعدش گریه هامم، نمازمو خوندم و در مورد رنج های زندگی هم باید بگم... بالاخره میگذره... درسته یه شبایی خیلی خیلی سخت صبح میشه اما صبح میشه... تاحالا کسی ندیده شبی صبح نشه... منم در به حکمتش سپردم و سعی میکنم کمتر فکر کنم

چیزی که قلباً با‌ورش دارم اینه که: «اینقدر فکر نکن چی میشه، بخواد بشه میشه. یه وقتایی اینقدر قشنگ می‌چینه خدا که خودتم باورت نشه. مثل معجزه؛ مثل طلوع آفتاب از عمق یک آسمون تاریک و سرد.»