امروز چطور بود؟ کمی تا قسمتی سخت تر از دیروز... ولی من روزهای سخت تر از اینم گذروندم... این روزها هم میگذره ان شاءلله...

صبح خواهرم زنگ زد گفت که بچه هاش قراره با باباشون برن تهران و خودشم امشب شیفت شبه و گفت که چون تنهاست برای شام میاد خونه ما و ساعت ۹ شب از خونه ما می‌ره سوار سرویس میشه. هم تعجب کردم چون تاحالا سابقه نداشته خواهرم اینجوری یهویی بیاد خونه مون، هم خوشحال شدم که برای امروز هم دل‌مشغولی دارم، هم استرس گرفتم که حالا چطور شام درست کنم؟ وسیله پذیرایی آنچنان توی خونه ندارم و کلا چون خواهرم خیلی کم پیش میاد بیاد خونه ما، میخواستم پذیرایی خوبی داشته باشم. اول کلی فکر کردم که چی درست کنم

بعد زنگ زدم به همسرم که شرح ما وقع کنم و در حالی که گوشی تو گوشم بوق میخورد تو دلم می‌گفتم محاله قبول کنه خودم برم خرید کنم ممکنه بگه خودم خرید میکنم و با اسنپ می‌فرستم برات چون خودش تا ۱۰ ۱۱ شب قرار نیست بیاد خونه. خلاصه جواب داد و منم گفتم یه کم خرید دارم حالا چیکار کنم؟ و در کمال ناباروری اجازه داد که برم خرید

خوشحال و هیجان زده شده بودم نمی‌دونستم چیکار کنم، یک ساعت داشتم کمدم رو وارسی میکردم ببینم چه لباسی بپوشم که برای خرید کردن راحت باشم؟ انگار مثلا قرار بود برم برای غذای هیات خرید کنم! آماده شدم و ساک خریدمم برداشتم و رفتم بیرون. تو ذهنم یه لیست بلند بالا از خرید در نظر داشتم و تو دلم میگفتم هررررچی دلم خواست برای خودم میخرم! اما نهایتا فقط رفتم مغازه تره بار و کرفس و سیر تازه و یه کم سبزی خریدم و مقداری هم از اون فلفل قلمی شیرین ها که خودم خیلی دوست دارم😋 البته که داخل مغازه کلی چالش داشتم نمی‌دونستم الان خودم باید کرفس بردارم؟ یا صبر کنم فروشنده بیاد بهم بده؟ یا اینکه خودم اجازه دارم فلفل سوا کنم؟چیکار کنم خب هیچ تجربه ای نداشتم اولین بارم بود. انقدرم اضطراب داشتم اصلا قدرت تکلمم رو از دست داده بودم دو کلمه خواستم بافروشنده صحبت کنم بیست بار تپق زدم.

بالاخره به هر زحمتی بود حساب کردم و خرید هامو گذاشتم داخل ساک خرید و از مغازه اومدم بیرون. هوا گرم بود و هیچ خبری از ابرهای دیروزی تو آسمون نبود.

خیلی حس خوبی داشتم کلا خرید سبزیجات خیلی حس خوبی داره. تو مسیر بازگشت به خونه داشتم فکر میکردم اینکه همیشه مسئولیت خرید خونه با خودم میبود خوب بود یا بد؟ ولی به نتیجه ای نرسیدم و نهایتا به خودم گفتم همه چیز میانه اش خوبه، دخترکم اندازه نگه دار که اندازه نکوست.

رسیدم خونه اول از همه وضو گرفتم نمازمو خوندم و بعد شروع کردم سبزی ها و کرفس رو پاک کردم و شستم بعد سبزی هارو با سبزی‌خردکن دستی خرد کردم. خیلی خوشم میومد حس میکردم چقدر دارم کار زنانه ای میکنم! خلاصه با تمام جزئیاتی که داشت خورشت کرفس رو بار کردم و تمام کارهای ریز و درشت خونه رو انجام دادم، تا اعماق تمام کشو ها و کابینت ها همه جارو برق انداختم و یه جاروی جوندار و تمیز کشیدم، برنجم شستم و خیسوندم. ناگفته نماند که لابلای همه این کارها و روزمرگی ها بارها اشکام سرازیر شد و گریه کردم... اما چند دقیقه بعدش خودمو آروم کردم و اشکامو از گونه هام پاک کردم و رفتم سراغ ادامه ی کارها...نهایتا یه دوش هم گرفتم و لباس خوشگلامو پوشیدم که خواهرم زنگ زد گفت برنامه شون کلا عوض شده و بچه هاش نرفتن تهران و قرار نیست بیاد خونه ما...

یه کم انرژیم افتاد چون دوست داشتم پایان امروز با یه میزبانی خوب باشه اما بازم گفتم اشکالی نداره همینکه روز مفیدی داشتم خوبه

الآنم در حالی که همه کارهام انجام شده و بوی برنج ایرانی توی خونه پیچیده، نشستم دارم از تمیزی تک تک اجزای خونه لذت میبرم. چای هم دم کردم، خیلی دوست دارم برم یه استکان چای برای خودم بریزم و توشم غنچه قیزیل گول بندازم.... بنوشم و غرق بشم توی خودم.