خورشت کرفسی که دیشب ناکام موند رو امروز زدم بغلم و بردم خونه مامان و بابا تا باهم بخوریم، چون همسرم دیشب لب نزد، در حد تست فقط یکی دو قاشق خورد و گفت دیگه هیچوقت درست نکن! منم بردم با مامان و بابا سه تایی با به به و چه چه خوردیم و کیف کردیم😅

قرار بود تا آخر شب پیششون باشم اما دیگه برنامه کاری همسرم یهو تغییر کرد ودم غروب اومد دنبالم و برگشتیم خونه، الآنم خودش رفته فوتبال

مامان موقع برگشت بهم هم لبو داد، هم رب که خودش پزیده بود هم زردآلو خشک هسته دار که عاشقشم و تررررررشی. عاشق ترشی های مامانم. خدا همه مامانارو حفظ کنه

خونه شون رو تر تمیز کردم همه جارو گرد گیری کردم و برق انداختم اما واقعا کمرم یاری نکرد جاروبرقی بکشم...‌کمر درد دارم هنوز... دیگه بابام گفت خودم میکشم.

یه سرم به خیاطی زدم، شومیز و بلوز شلوارمو آماده کرده بود، اونا رو تحویلم داد، اما پیراهن ها هنوز کاراش مونده بود احتمالا موند شنبه که تحویل بگیرم. خیلی ذوق دارم براش

نماز ظهر و عصر خونه مامان اینا، با یه مهر جدید نماز خوندم، یعنی نفهمیدم که اون مهر مهمان هست و مامان اونو گذاشته برای مهمان. همونو برداشتم و باهاش نماز خوندم... و بله... الان پیشونیم کاملا `سَپیشیب`!! کلا اگر غیر مهر خودم یا نهایتا مهر مامانم روی مهر دیگه ای نماز بخونم پیشونیم اینطور میشه! مثلا ته ذهنم یه لحظه فکر میکنم نکنه یه مرد روی این مهر نماز خونه باشه! همین فکر کوچولو کافیه برای سپیشماخ!! وقتی میگم پوست حساسی دارم، یعنی فراتر از حد تصور! مسجد با زیارتی جایی بخوام برم حتما باید مهر خودم همراهم باشه

یا کافیه یه دونه استکان بدون دستکش بشورم، تمام دستم پوست پوست میشه. پرنسس کی بودم من؟😅