بالاخره بعد از گذشت دو سوم از فصل پاییز، همسرم فرصت کرد که باهم بریم پارک ملت که روی برگ های پاییزی راه بریم

با اینکه چند هفته ی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشت و خیلی کمبود خواب داشت، هرکسی جای اون بود جمعه رو تخت میخوابید تا ۲ظهر اما همسرم از ساعت ۹ بیدار شد و رفت بربری خرید و هرچقدر گفتم بابا برو بخواب چشمات سرخ سرخ شده از شدت کم‌خوابی و خستگی اما قبول نکرد و گفت تو در طول هفته خیلی تنها میمونی روا نیست حالا که خونه هستم وقتم به خواب بگذره... خلاصه صبحانه تخم مرغ محلی با ساری یاغ زدیم بر بدن و یه کم فیلم نگاه کردیم. ظهر که شد همسرم کمی خوابید و منم بساط چای و کیک آماده کردم خودمم بنفش ترین لباسمو تنم کردم که بریم پارک ملت. همش تو ذهنم تصور همون پاییز رنگ وارنگ رو داشتم با اون غروب سرخ و داشتم از ذوق میمردم. آماده شدم و منتظر موندم تا ساعت ۴ بشه همسر رو از خواب بیدار کنم. بیدار شد و رفتیم تو کل مسیر که برسیم پارک همش ذوق داشتم و انرژیم روی هزار بود. اما همینکه رسیدیم... ای داد بیداد... خبری از اون پاییز قشنگ و رنگارنگ نبود... همه درخت‌ها لخت و عور بودن... تنه‌ی همه شون خشک خشک بود... واقعا از میزان این همه خشکی زمین وحشت کردم... خداجونم چرا بارون نمیاره🥺🥺 خداجونم رحمتت رو به سر ما بگستران ما خیلی گناه داریم... خودت بهمون رحم کن نمی‌دونم اگر این خشک سالی ادامه پیدا کنه چه بلایی سر کشورمون میاد🥺

خلاصه که حسابی خورد تو ذوقم دیگه برای خالی نبودن عریضه چندتایی عکس گرفتم و یه دوری توی شهر زدیم و برگشتیم

آهان قبل برگشتن هم رفتیم خیاطی و بالاخره لباسامو تحویل گرفتم و ذوق زده ترین بودم... اومدیم خونه به همسرم نشون دادم خوشش اومد اما نگفت بپوش ببینم🥲 اشکالی نداره الان که رفته مغازه خودم پا میشم واسه خودم می‌پوشم و کلی کیف میکنم

.

.

.

.

.

.

بعدا نوشت: اینو یادم رفت بگم... مغازه خیاطی که منتظر بودم لباسامو تحویل بگیرم یه خانمی اومد داخل با یه حالتی نگاهم کرد با خیاطم و من سلام علیک کرد و... برگشت رو به من گفت عزیزم شماره مامانتون رو میدین؟؟ خیلی خوشم اومده ازتون چند دقیقه است از بیرون مغازه داخل ماشین دارم نگاهتون میکنم... واسه داداشم می‌خوام... لبخند زدم و گفتم من ده ساله متاهل هستم خانم🙊🙊🙊🙊 بنده خدا گلبرگاش ریخت گفت ماشاالله بهت نمیاد😅 خلاصه که انقدر خندیدم چند سالی بود برام خواستگار پیدا نشده بود😅😅 وگرنه اوایل سالهایی که ازدواج کرده بودم هرجا میرفتم چند تا خواستگار پیدا میشد 😅🙊🙈 اما امروز دیگه نوبر بود چون حلقه ازدواجم دستم بود... خلاصه که با خیاطم کلی خندیدیم یهو یادم افتاد اینم اینجا ثبت کنم بعد ها که خوندم یادم بیفته بخندم باز 😅🙊