پروژه زیاد کردن نور خونه تقریبا از عصر روز پنجشنبه استارت خورد و تا همین یکی دو ساعت پیش ادامه داشت...

درسته تو این مدت سه بار تا مرز طلاق پیش رفتیم انقدر سر جزئی ترین مسئله های پروژه دعوا کردیم و درگیری داشتیم، اما نهایتا نتیجه خیلی خوب شد...

چون طبقه اولیم و آشپزخانه و پذیرایی سمت جنوبی خونه هست، واقعا نور نداشتیم مخصوصا تو این روزهای ابری، و منم بخشی از درمانم اینه که توی نور زیاد و رنگهای شاد و روشن زندگی کنم. پس قطعا می ارزید که این هزینه رو متحمل بشیم

دروغ چرا، ته دلم عذاب وجدان دارم که انقدر اصرار کردم بهش برای انجام این کار. با وجود اینکه اصلا اصلا ذره ای غر نزد بابت هزینه اش، اما شب که خودم فاکتور رو دیدم حقیقتا چشمام گرد شد اصلا فکر نمی‌کردم انقدر هزینه برداره... وقتی هم بهش گفتم چرا بهم نگفتی که انقدر هزینه اش میشه گفت بوشلا بابایا... دای چاره نمدی هرنمه بوجور گتدی چیخدی جیران داغینا دا...

گفتم خیلی ممنونم، من واقعا به اینکه نور خونه زیاد باشه نیاز داشتم

گفت الان خوشحالی؟ گفتم خیلی! گفت منم به اینکه تو خیلی خوشحال باشی نیاز داشتم

پ.ن: پاییز امسالم تموم شدا!!

پ.ن۲: دیشب بازم اون کابوس تموم نشدی رو دیدم...